میگفتن هر کی بره دیدنش بهش عیدی میده
من دلم پر کشید و خواست بره دیدنش اما نشد
حالا نمیدونم به اشکهایی که جمع شد به نگاههای ملتمسم به بغضهایی که شکست هم عیدی میده؟؟؟
................................................................... در انتها حسرت!
یا نگینی باشم که پنهان در حسرت دلهاست.....
دوست دارم خلاصه نشوم در روزی و روزگاری.....
دوست دارم همیشه باشم هر جا و هر کجا که دلم بخواهد.....
چه در دل قطره ی شبنم چه در حفره ی اشک چشمی.......
دلم میخواهد از دل جدا نباشم دوست باشد و عشق باشد و دوست داشتن.....
همه ی بودنم با امکان بودن با ذره ذره ی کائنات در فراسوی ذهن انسانی ام را آرزو دارم......
بی دغدغه ی نرسیدن و نشدن بخواهم آنچه که امکانش بعید است......
دوست دارم بیشتر از آدمیتم بودم و غریبه ی ناشناخته ترین جاهای عالم که خدا مرا رهنمون میکرد در تمام این سطح نا همگون هستی.................................................................................
تا باز به انسان بگویم که هنوز با همه ی غرور وعلم و افتخارات انسانیت ؛ ذره ای هستی ناچیز در میان ابرمخلوقات خارج از ادراکت...........................................................................................
وکسی نتوانسته از هیچ ؛ چیزی بسازد که تو عالم را خلق کردی.....
واشرف مخلوقات را......
پس یاری ام کن تا به شایستگی اشرف مخلوقات باشم ..................................................
یادت نرود ! .....
اشرف مخلوقاتی ..........
و نفسی از خدا در تو جریان دارد.....................
و تو ذره ای از روح خدایی .....................................................................................................
تو دشنه ای در دست وصورتی پنهان زیر سایه های وهم و خیال ورمزآلود دسیسه های برنوشته بر قامت قربانیان افتاده بر خاک تباهیه دروغهایت ایستاده ای وبر اجساد آنان نعره ی پیروزی سر میدهی......
طنین صدای خنده هایت اماج ضربه های نشسته بر زخمهای باز و کهنه بدنهایای انان و رسوخ کرده بر جسم وجان آنان است.................................................
و صورتهایشان را با گامهای آتشینت له میکنی و میسوزانی.........................
و آنان باز هم نمیفهمند تو چه کرده ای باآنان.........
و همچنان با تو هستند با تو میآیند هر کجا که افسارشان را بکشی.........
لشکری عظیم از این مردگان فراهم کرده ای وبه جنگ که میروی...........
کیست که شلاق و شمشیرو خنجر تو و گامهای آتشینت و نعره های سهمگینت بر آنان کارگر نیست و باید با خود لشکر ببری و آن هم از این مردگان که ..................
خود را هم نمیتوانند سرپا نگه دارند و نه ایمانی و نه عزمی راسخ در آنان است ؟............
کاش من هم جزء آنان باشم که بر علیه توست..............
چون تو ناحقی..........................................................................................................
وحق پایدار است و باطل ناپایدار.
عیدییتو از خدا بگیر !
نگفتن حرفها
علامت بی عرضگی و ترس
ترس از گفتن
مگه زبون نداری ؟ خب حرف بزن دیگه .......................................
.
.
.
.
.
.
با خدایت حرف بزن ....هر چه دل تنگت میخواد......
بپا عقب نمونی که دیگه جبرانش سخته !
.
.
.
خدایا منو یاری کن تا از فرصت ها به خوبی استفاده کنم ...
و شب قدر را دریابم ..................................................
سیاهی رفت و کویر دلم گلشن شد ....
رمضان آمد تا تو را جلا بخشد ....دلت را سیقل داده و جانت را شفا بخشد ...